
دیشب هممون دم دمای صبح خوابیدیم. خوابی که نمیدونستیم تهش به مرگ ختم میشه یا یه صبح دیگه. پلک های ورم کردمون انگار به شریان قلبمون وصل شده بود. با هر تپش قلبمون، بی اختیار پلک هامون باز و بسته میشد.یقه کسی رو نمی شد گرفت. تکلیفمون و داده بودیم دست زمین که ببینیم اجازه میده آسمون فردا رو ببینیم یا نه. این همون زلزله ای بود که همیشه با وحشت در موردش حرف میزدیم ...زلزله تهران بالاخره اومداومد و به هممون نشون داد با همه دبدبه و کبکبه مون چقدر ناتوان و ضعیف هستیم و چقدر اینجور وقت ها به وجود هم احتیا...
ادامه مطلب