الهی... | بلاگ

الهی...

تعرفه تبلیغات در سایت


دیشب هممون دم دمای صبح خوابیدیم. خوابی که نمیدونستیم تهش به مرگ ختم میشه یا یه صبح دیگه.

پلک های ورم کردمون انگار به شریان قلبمون وصل شده بود. با هر تپش قلبمون، بی اختیار پلک هامون باز و بسته میشد.
یقه کسی رو نمی شد گرفت. تکلیفمون و داده بودیم دست زمین که ببینیم اجازه میده آسمون فردا رو ببینیم یا نه.

این همون زلزله ای بود که همیشه با وحشت در موردش حرف میزدیم ...
زلزله تهران
بالاخره اومد
اومد و به هممون نشون داد با همه دبدبه و کبکبه مون چقدر ناتوان و ضعیف هستیم و چقدر اینجور وقت ها به وجود هم احتیاج داریم
حتی به یک پیام دلگرم کننده تو فضای مجازی
زلزله تهران بالاخره اومد که بگه دیدن یک طلوع دیگه و شنیدن صدای گنجشک هایی که هر صبح، همین شهر خاکستری رو روی سرشون میذارن چقدر هیجان انگیز و بی تکراره

امروز میتونست یک روز پر غم باشه، میتونست ویرانی و نکبت باشه و تنهایی و حسرت

اما زلزله تهران به نرم ترین شکل ممکن اومد و یه جور دیگه آدم های این شهر و دور هم جمع کرد که غمی توش نباشه.
که دیگه بره و فقط درس هاش برامون بمونه. الهی که این بار به جای زمین آسمون غافلگیرمون کنه و عروسش رو چشم روشنی بفرسته برای دل غبار گرفته شهرمون
خدا کنه دل زمین سفید بشه با چشم روشنی آسمون

خدا کنه سال های سال، چنین شبی رو به هم تبریک بگیم و از وجود ارزشمند مردم شهرمون لبریز باشیم و با دلهای صاف و صمیمی به هم بگیم

موضوعات: احساسی و عاشقانه ، فلسفی

برچسب ها: الهی , زلزله , ویرانی , میتونست

...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 2 دی 1396 ساعت: 12:12